تبليغاتX
►▲باران عشــ❤ق▲►
►▲باران عشــ❤ق▲►
ღ☆ஜ☆ღدر آسمان دلت،اگر هزاران ابر داري،برایم آن ابری را بیاور كه باران عشق داردღ☆ஜ☆ღ
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : خودم

http://panteafun.com/image/ravanshenasi/ravanshenasi-koodak/kodakbazi==www.panteafun.com.jpg

بچه ها زیباترین شعری که من

خوانده ام، لبخند زیبای شماست

در خیالم بهترین آوازها

خنده و فریاد و غوغای شماست


بچه ها وقتی که بازی میکنید

قلب من هم باشما پر می کشد

توی خانه، توی کوچه ، در کلاس

هر کجا درجمعتان سر می کشد



آرزویم بچه ها این است

کاش می شد باز کودک می شدم

می دویدم با شما در کوچه ها

کاش می شد باز کوچک می شدم



بچه ها در آسمان شعر من

مثل خورشیدهمیشه روشنید

یادتان از من نخواهد شد جدا

چون شما سرچشمه شعر منید

آرزوی هرشب وروز من است

شادی امسال و هرسال شما

بچه ها زیباترین شعری که من

گفته ام در زندگی مال شماست

عکس های جالب از کودکان ناز نازی  - www.taknaz.ir


تاريخ : سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 | نویسنده : خودم
 
دلبسته ي کفشهایم بودم.
 کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست
شکلک های شباهنگ

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | نویسنده : خودم

  بهار مي آيد ...سبزترين سلام ما نثار قدم هايش

سلام به نفس شبنم افشان و پر رايحه اش،سلام به لحظه هاي سبز و

آسماني اش،سلام به قلب هايي كه جايي براي مهمان سبز خود در نظر

گرفته اند،سلام به دست هايي كه ساده و بي توقع از دشت بهار شكوفه

مي چينند و به دوستداران طراوت تقديم مي كنند

سلام به كوچه هايي كه براي آمدن او،شعر ساده ي باران را با حنجره اي

از عشق،تلاوت مي كنند

اي بهار

جويبارها تو را صدا مي زنند و جوانه ها دعا كردند زودتر بيايي

چه لحظه ها كه عقربه هاي منتظر در وسعت سرد ساعت نام تو را زمزمه

كردند و تو بالاخره آمدي با زنبيلي از عاطفه،دستي از سبزينه و لب هايي

مترنم از طراوت

وما خوانديم

آمدي آينه از آمدنت روشن شد

همه ي كوچه پر از عطر گل سوسن شد

رخوت از گونه ي گلهاي گلستان كوچيد

باغ دل از تشر تلخ خزان ايمن شد

اي رسول سبزينه ها

اي حديث شكوهمند فصل ها!اي روح لطافت نسيم!اگر تو نبودي عشق

هم نبود و شايد هيچ دلي ،استنباطي از تحول نداشت

تو مجموعه ي بي قراري هاي ما را ورق زدي و دلتنگي هايمان را به

مهرباني اطلسي ها پيوند زدي

تو تا هميشه در ذهن چمن ،در تصور مخملي بوته ها و در حافظه ي جوانه

ها باقي مي ماني

اي بهار

اگر تو نبودي ،پرواز پرنده نقاشي نمي شد

اگر قلم موي سبز تو نبود تابلوي هستي رنگي نداشت

به راستي نمي شناسم پرستاري از تو مهربان تر براي غنچه ها و پروانه ها

اي بهار ريشه هاي باورت در ضمير ما هميشه سبز باد...

 


 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

امروز خورشید درخشان‌تر است
و آسمان آبی‌تر
نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد
و پرنده آواز جدید می‌سراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد من
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی ست
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی  بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود
روزهای زندگی هر روز گوارا باد

تولد علامتی است پر معنا

در سر رسید زندگی ما

گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن

یا سرودن یک شعر

 تولد گاه بهانه ای ست

برای فریاد بودن

رهایی از پیله ی تنهایی

و اندکی به دنبال خود گشتن

تولد مفهومی ست

ناپیوسته در زندگی امروز ما

و عشق مفهومی ست پیوسته(اگر دریابیم)

  با عشق زندگی کن تا پیوسته متولد شوی ...

هر روزتان نوروز      نوروزتان پیروز



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 | نویسنده : خودم

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان...

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین٬بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت،یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی٬

تمام کینه هایت هم می ریزد٬

و تمام آن غم های بزرگ...

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!...

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است...

تکاندی؟دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 
 
 
حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن!

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد
 
و حالا تو ماندی و یک دل...

یک دل و یک قاب تجربه!

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...


 
 
خانه تکانی دلت مبارک...
 



تاريخ : دوشنبه دهم بهمن 1390 | نویسنده : خودم

ماهی

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند
و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهیست
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
و وقتی دریا مختصر می شود
و وقتی قلب خلاصه می شود
و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی
و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش ...

بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار
نامنتها و بی نهایت پیشکش
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی
این آب مانده است و بو گرفته است

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد
آب هم که بماند لجن می بندد
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد
و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!



                                                               "عرفان نظرآهاری"



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | نویسنده : خودم

چه زیباست بر سپید و سیاه روزگار لبخند زدن حتی اگر پرهایت بسته باشد

 حتی اگر بخاطر ناگفته ها ساز حنجره ات کوک نباشد

حتی اگر در لحظه هایت تلنبار نگرانی باشد

حتی اگر پیچک خاطرات در هزار توی دالان اندیشه ات پیچیده باشد.

اگر از آسمان به پائین بنگری،زمین و هرچه در آنست در فاصله ی دو انگشت میگنجد.

چرا نگرانی برای فردا ؟ 

آنکه در لحظه لحظه ی زندگی جاریست همه را میداند

و همه چیز چالشی سازنده به سوی فردایی روشن است.

دیگر شب به پایان رسیده. بگذار لبخند بر دغدغه هایت طلوعی دیگر باشد.

بخند و زندگی کن.

شاید تبسم تو پناه لحظه های گریزان یکی دیگر شود

شاید...   شاید...   شاید...

به آسمان بنگر ٬قطره قطره لبخند حمایت می بارد٬

فاصله ی ما تا خدا فقط به اندازه ی باور یک لبخند است 



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم دی 1390 | نویسنده : خودم

به یاد داشته  باش وقتی می خواهی آسمان زندگیت را نقاشی کنی،

حتما چند تکه ابر سفید در آن طراحی کنی

تا همیشه بدانی در زندگی گاه موانعی برسر راه تو قرار خواهند گرفت.

موانعی که تنها در سایه صبر وتحمل می توانی آنها را پشت سربگذاری.

موانعی که به تو یادآور می شوند

قدر لحظه های آفتابی را بدانی و طراوت روزهای بارانی را باخودت همراه

داشته باشی.......

روزگارتان لبریز از طراوت باران ...!!!



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 | نویسنده : خودم


زندگی جیره ی مختصریست

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد



تاريخ : سه شنبه هشتم آذر 1390 | نویسنده : خودم

«حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود

 امابه جای افکارش،تشنگی اش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»

نه این که نباید برای مظلومیت حسین و اهل بیتش گریست؛
نه این که نباید برای لب‌های تشنه‌ی علی اصغر گریه کرد؛
بر کودکان خیام حسین که زیر شلاق اشقیا خرد می‌شدند و هیچکس نبود
 تا آنها را در پناه خود گیرد، مگر می‌توان از یاد برد؟
یا مگر می‌شود آن روز را از یاد برد که عباس چگونه خود را به نهر علقمه رساند
و مشک‌های عشق را پر کرد از آب، اما جرعه‌ای ننوشید از آن؛ چرا که زنان و کودکان تشنه‌اند،
زنان خیمه‌گاه دیگر نمی‌دانند با کودکان تشنه چه کنند.
لبیک یعنی این...
مگر می‌شود آن همه قساوت را فراموش کرد، اصلاً مگر تاکنون فراموش شده است؟!
می‌توان علی اصغر را از یاد برد؟ یا....
اما حسین بیشتر از آب، تشنه‌ی لبیک بود...
لبیک یعنی تا آخر ماندن
لبیک یا حسین یعنی جان را فدای حسین کردن
لبیک یا حسین یعنی بی‌قرار شدن
یعنی بدرقه کردن به سوی رهایی و پرواز و آنگاه که پیکرش را برای مادر می‌آورند بگوید:
 مرا پیش فاطمه زهرا(س) رو سفید کردی
حسین فرزند مکتبی است که هنر خوب شهید شدن را خوب آموخته بود...
 ...و شهادت جنگ نیست، رسالت است، پیام است....
 



تاريخ : چهارشنبه دوم آذر 1390 | نویسنده : خودم
۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

بیا با هم هر روز عشق را زندگی کنیم

یادمان نرود طعم نگاه های ترمان....

بیا هر روز که بیدار می شویم پنجره دل را بگشاییم

فریاد بزنیم:

ای عشق سلام!!!!

روزت بخیر!!!!

بیا اجازه ندهیم عادت بیاید توی روزگارمان

جا خوش کند و بخندد همچنان به ما

زندگی را تکرار نکنیم

زندگی را زندگی کنیم بی بهانه!!

هر صبح اغاز شویم دوباره عاشق شویم

من عاشق تو باشم  تو عاشق من

بیا آبروی عشق باشیم....!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 | نویسنده : خودم


اجازه آقا

من تازه آمده ام

هنوز نمی دانم روی کدام نیمکت بنشینم

توی کدام کتاب دنبال رد پای صداقت بگردم!

من جا مانده ام در اولین برگ

در اولین سطر " ای نام تو بهترین سرآغاز"

شعر عاشقی هیچ حفظ نکرده بودم

یک بار سالها دور، از روخوانده بودم

که پر از غلط های املایی بود

نتیجه اش یک صفر بزرگ بود

اجازه آقا

من دوباره  آمدم

تا مهربانی دلم را با زندگی جمع بزنم

ضرب در بی نهایت

با دلهای شما تقسیم کنم

من آمده ام

تا یک مثنوی بلند عاشقانه را

برای این کلاس از حفظ بخوانم

فرصتی دوباره می خواهم



تاريخ : پنجشنبه هفتم مهر 1390 | نویسنده : خودم

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

یک بار از یاد

یک بار از دل

و یک بار از دست

آری گذشت دیگر آن زمان...

 



تاريخ : شنبه بیست و دوم مرداد 1390 | نویسنده : خودم

وقتي كه من به دنيا آمدم ؛هيچ پادشاهي دستور نداده بود كه هر کودکی در اين روز متولد ميشود ؛كشته شود.

وقتي من به دنيا آمدم كسي يك سبد چوبي آماده نكرد؛مرا توي يك ملافه سفيد و تميز نپيچيد ؛توي سبد نخواباند و به آب نينداخت....

من آن نوزادي نبودم كه وقتي متولد شد مي توانست صحبت كند در حالي كه توي گهواره بودم اما دندان نداشتم.....

من در جواني ام بتهاي بتكده را نشكستم و هيچ پادشاهي دستور نداد كه مرا در آتش بيندازند.پدرم خواب نديد كه مرا قرباني كند و من تيزي و شفافيت چاقوي مهرباني اش را بر گلويم تجربه نكردم...

من هرگز زبان تمام حيوانات را بلد نبودم و نميدانستم مورچه ها چه ميگويند......اگر كسي حرفهايم را قبول نكند عصايي ندارم كه به زمين بكوبم و اژدهايي شود تا به حرفهايم ايمان بياورند......

من هميشه در همين چهار ديواري زندگي ميكنم.هميشه روي همين زمين مي خوابم.اگر اشتباهي كنم يا حرفي بزنم كه خدا از آن دلگير شود؛مرا توي شكم ماهي نمي فرستد.....

پيراهن من ساده و آبي رنگ است.هميشه بوي عطري ميدهد كه اگر فراموش نكنم به آن مي زنم.ولي اگر روي چشم كسي كه نابيناست بيفتد؛شفايش نميدهد.من اگر به مرده اي دست بزنم او همچنان مرده است......

من آدم مهمي هستم.خيلي مهم...

اين را با اطمينان ميگويم.با صداي بلند جلوي آينه به خودم ميگويم.اين را در چت رومها و در تمام  خيابانها و كوچه پس كوچه هاي شهرمان فرياد ميزنم تا همه بدانند كه مهم هستم و مهم هستند...

با اينكه معجزه اي ندارم مهمم..با همين لباسهاي ساده كه بوي عطرميدهند مهمم.اگر چه مثل خيليهاي ديگر هستم.غذا مي خورم.خسته ميشوم؛ مي خوابم؛مي دوم؛زمين مي خورم ؛تب ميكنم؛دل درد ميگيرم ..ميميرم...اما باز هم مهمم.

اين را از آنجايي ميگويم كه آفريده شده ام...

مي شد كه نباشم.مي شد كه هيچ نشاني از من در اين دنيا نباشد.مي شد كه به دنيا نيايم تا كسي شاد نشود و مادرم نه ماه يك حجم گوشتي بزرگ را با خود به اين ور و اون ور نكشد.ميشد توي دفتر هيچ معلمي جلوي نام و نام خانوادگي من علامت حاضر نباشد. و در هيچ كلاسي كنفرانس ندهم.هيچ كس نمي پرسيد چرا؟؟؟؟هيچ كس هم جاي خالي مرا احساس نمي كرد....

اما با اين همه خدا تصميم گرفت كه باشم.خدا تصميم گرفت كه مرا ؛ خود مرا بيافريند و اين طور شد كه من مهم شدم.هر ذره كار خوب و بد من مهم شد.خدا براي هر ذره از اعمال و رفتار من ارزش قائل شد و من مهم شدم.حتي اگر در 40 سالگي به پيامبري نرسم باز هم مهم هستم...

خدا مرا آفريد.شايد هم حرف گل سرخ درست باشد كه ميگويد:خدا تو را براي من آفريد.اگر تو نبودي من همه عمر جاي خالي تو را احساس مي كردم و از خدا مي پرسيدم چرا؟؟؟چرا خار نيافريدي؟؟؟؟



تاريخ : جمعه هفتم مرداد 1390 | نویسنده : خودم



وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه‌ میكنیم
و تو را نفس‌ میكشیم


وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند


خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 

خـــــ ــــداوندا !

تنـــــ ـــها تو را صــــ ــدا میکنیمـ

و فقطـــ تــــــ ــــــو را می خوانیـــ ـــــــمـ




تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | نویسنده : خودم
کوچک که بوديم ...

به دوران کودکیت برگرد

کودک که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بودو خنده های کودکانه ات از ته دل

بزرگترین دلخوشی هایت داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت

دوست داشتنت پاک و بی ریا بودو بخشیدنت با رضایت

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس...و این پایان تمام کدورت ها می شد

و ....می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟بزرگ شدی...!!!

نگاه معصومت سردرگم شد و خنده هایت از سر اجبار

اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی و اگر متنفر نیستی 

یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی

می بخشی در حالی که رنجیده ای

با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی

برگرد

باز هم کودکی باش سبکبار

روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی

تا بتوانی دوباره نفسی بکشی

بخواه که تنها خودت باشی

می توانی، تنها اگر بخواهی...

باز هم زندگی کن...

در انتظار لبخند گرم کودکانه ات می توان بود

ای کاش...هرگز بزرگ نمی شدیم...



تاريخ : سه شنبه هفتم تیر 1390 | نویسنده : خودم

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را

آماده وجزیره را ترک می کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد

کمک خواست و به او گفت:

"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"ثروت گفت:

"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.غرور گفت:

"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف

خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:

"اجازه بده تا من با تو بیایم!"غم با صدای حزن آلود گفت:

"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را

نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

"بیا عشق تو را خواهم برد."

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل

قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را

نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:

"آن پیر مرد که بود؟"علم پاسخ داد:

"زمان"عشق با تعجب پرسید:

"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است..."



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | نویسنده : خودم

عشق آسمانی من پدرم !

کاش بودی

                     دست های زحمتکشت

                                    به من امید می بخشید

                                                 و در نگاهت شفافیت را می دیدم

کاش بودی

        که شب هنگام، وقت آمدنت

                           چشمانم را زیر پایت

                                             می گذاشتم

                                              و گُلی از مهربانی ها را

                                                                         تقدیمت می کردم

سنگ صبورمن، پدرم!

                  می خواهم فریاد بزنم

                                     تا کوهها بشنوند

                                           -هان مغرور نباشید

                                                      استوارتر از شما نیز کسی بود

تا دریا بشنود

-که مگویید زیبایم، زیبایم

                     زیباتر صورت چروکین پدر بود

می خواهم درختان بشنوند

                 -مگر شما تنها سبزید

                              گام های پدرم سبزه های بسیار به دنبال داشت

کاش صدایم بلندتر از زمان بود

                      کاش آوایم را آسمان می شنید

                                              تا احساس بزرگی نکند.

کاش ستاره ها می دیدند

          ستاره ای به نام برق محبت

                            در چشمانت موج می زد

                                                و ای کاش ...بودی پدر

 

پدرم،عشق آسمانی من روزت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



تاريخ : یکشنبه هشتم خرداد 1390 | نویسنده : خودم
http://www.askdin.com/gallery/images/1901/1_rain.gif


 گاهی مثل باران...

 باید بارید گاهی نرم و گاهی تند...

و گاهی... خیس باید کرد...

 گلبرگ های زیبای برون را وگاهی باید شکست...

 شاخه های زاید خشکیده را...

 تا سبز شوند جوانه ها...

 و بخوانند... ترانه عاشقی را... زیر قطرات نم نم باران...

 و گاهی مثل باران...

باید بخشید ترانه زندگی را...

تا عاشقی کنند... پروانه ها .....

باران ...